تبلیغات
پاییز وارونه

پاییز وارونه
 
یاد می گیرم
هر کلمه جایی دارد
هر صفت برای توصیف واقعیتی ست
نمی شود از یک قید
انتظار گسستن داشت
باید جمله ها را
چون پیامی از پیش آماده با چشم های بسته خواند
باید دل بست به انضباط دستوری
و رخوت اطمینان بخش روزمرگی

یاد می گیرم
لکنت معلولیت است
و شاعری دیوانگی
خواب و رویا
دروغ هایی هستند
که به زبان نمی آیند

سکوت می کنم
و این تنها
قرصتی ست که به من داده شده

[ سه شنبه 28 آبان 1392 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
می آید به من
پرنده باشم؟
ستاره باشم؟
تکه سنگی که
پرتاب کرده یک کودک؟

می آید به من
آسمان را به زمین ببافم؟
مسابقه بدهم با با یک تکه ابر؟
بزنم زیر عصای خورشید؟

می آید به من
برقصم در شب؟
بسوزم در نور؟
بخوابم در دریا؟

می آید؟

[ چهارشنبه 8 آبان 1392 ] [ 04:34 ب.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
فکر می کردم دارم
از ضخامت سایه ها حرف می زنم
از تقلای ناپیدایی که
در آفتاب ظهر زندانی شده
از حبابی
که هر ثانیه
هر لحظه
بی هیچ دستاوردی در سرم می ترکد

ولی آن هایی که
شنیده بودند
می گفتند
تنها اسم تو بود


[ دوشنبه 6 آبان 1392 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
آرام صدایم بزنید
آنقدرها دور نشده ام

تا آن اندازه که
بوی پیراهن شما
عطر تنم باشد
و پچ پچ گام هایتان
همهمه ای
در دالان های متروک سینه ام

جایی ایستاده ام
جوری که
نه شما پیدایم کنید
نه پرندگان سیاه بال ِ
انزوا

[ یکشنبه 5 آبان 1392 ] [ 01:14 ق.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
پرسیدم چه کار می کند با پاییزش
گفت مثل قرصی روان گردان
هر صبح چند تایش را می بلعد در هوا
یا عصرها بی دلیل
مثل هجوم ملخ ها
می اندازدش به جان گلدان هایی که خودش کاشته
شاید هم موقع بیرون رفتن
برای اغوا کردن غریبه ها
دو سنگ کبود از آن را به گوش هایش بیاویزد
شب ها هم که
تا دیر وقت می نشیند به تماشایش
آنقدر که پلک هایش از خستگی روی هم برود
گفت صبح بعد که برمی خیزد
هنوز پاییز است
روشن مانده از دیشب

[ جمعه 3 آبان 1392 ] [ 02:49 ق.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
داستان ما
شبیه داستان های قدیمی نیست
که کسی برود در باران و
کسی بماند در آتش
در داستان ما
شخصیت ها تکان نمی خورند
شبیه چند مجسمه ی سنگی
خیره اند به همان نقطه ای که
همیشه خیره بوده اند به آن
با سکوتی که
همیشه همان قدر یاوه گو بوده
و فصل های رفته و نیامده
همان طور بدون نام


[ چهارشنبه 1 آبان 1392 ] [ 12:33 ب.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
آن ها شاعرند
شاعرهای حرفه ای
با کتاب های زیاد
و خواننده های بی شمار
دقیق و حساس
از خیر هیچ لحظه ای
نمی گذرند
ثبت می کنند
شبیه یک بوم بزرگ و سپید
رویابین اند و گاهی
چیزهایی می بینند
که جهان را تکان می دهد
گاهی حتی
برای حرف هایشان
دلیل هم نمی آورند
ولی من
هیچ کدام این ها
نیستم
نابینایی هستم
که همه ی عمر خود را
در تونل تاریکی گذرانده
روی یک صندلی سفت و قدیمی
و گاهی این میان
چیزی دیده
یا خیال کرده دیده
شبیه نور

[ چهارشنبه 1 آبان 1392 ] [ 02:19 ق.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
کلمات سفت شده اند
چسبیده اند به هم
هرچه چنگ می زنم
تنها ناخن های بیشتری
می شکند
شده ام زندانی سکوت
اتاقکی سیمانی
بی در و پنجره
بی خبر از آسمانی که
هست یا نیست
دست می اندازم
به هر حرفی که شد

[ چهارشنبه 1 آبان 1392 ] [ 01:03 ق.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Mihan Skin :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
ابر برچسب ها