تبلیغات
پاییز وارونه

پاییز وارونه
 

باید پیاده رو های مونیخ،نیویورک،پاریس،پکن
از اصفهان شلوغ تر باشد
چه خوب
چه عالی
خوش به حالشان!
کلی آدم غریبه هست
برای تنه زدن
بهتر از این است که بخواهی
از تنهایی
درخت پیر آشنایی را
در آغوش بگیری


[ جمعه 26 آبان 1391 ] [ 05:06 ب.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
مهمانی تمام شده
فقط یک ستاره مانده
دست تنها
برای جارو کشیدن آسمان و
دور ریختن مانده های شب

[ جمعه 26 آبان 1391 ] [ 04:40 ب.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
دستت
به من
نمی رسد
من 
بالاترین
شاه توت
درخت ام
سیاه ترین
ترش ترین
غمگین ترین

[ جمعه 26 آبان 1391 ] [ 03:28 ق.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
می خواهم شعر عاشقانه ی
یک شاعر گم نام باشم
بعد از آن که مرد


آن وقت مشهور شوم
و همه من را بلند بخوانند
با صدایی صاف
یا لرزان
زیر لب


عاشقم شوند
برایم کف بزنند
اشک بریزند


می خواهم تلافی
همه روزهایی را که 
به خاطر تو
و خودم
تنها ماندم
در بیاورم


می خواهم شعر عاشقانه ی
یک شاعر گم نام باشم
بعد از آن که مرد 


[ جمعه 26 آبان 1391 ] [ 03:08 ق.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]



  
آهنگ    A Change Is Gonna Come    از  Sam Cooke 



[ دوشنبه 22 آبان 1391 ] [ 01:55 ق.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
همین است 
این که بگویم گذشته ام
بسته ای شکلات آب شده است
پشت شیشه ی عقب ماشین 
این که برای تان
از شباهت خنده هایم بگویم
با تقلای خورشید ِ
فردای برفی سنگین
همه ی این ها
برای دل خوشی من است
وگرنه
شکلات شکلات است
خورشید خورشید
برف برف
و من در این نمایش
تنها هستم
[ شنبه 6 آبان 1391 ] [ 12:35 ق.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
گفت آزادی چیست؟
دویدن گوزن
روی ریل قطار؟
بال زدن گنجشک
توی کانال تهویه ؟
شنا کردن مرغ دریایی
میان نشتی نفت کش؟
گفتم آزادی
دوست داشتن توست
وقتی مهلتش را نمی دهی
[ چهارشنبه 3 آبان 1391 ] [ 04:16 ب.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
جنگ آمد پیشم
گفت برایم شعری بگو
جت های جنگی ام را ستایش کن
موشک های دور-بُردم را
رادارهای هوشمندم  
گفت به دور مین های پیشرفته ام بچرخ
هلهله کن
.
.
ساکت ماندم
.
.
گفت اصلا 
من را در شعرت بکوب
از کراهت تاول هایم بگو
از تعفن جسد هایم
از قیمت هر سگ نظامی ژِرمنم
که از جان همه ی شما گران تر است
گفت به صورتم تف بیانداز
.
.
ساکت ماندم
.
.
خواباند زیر گوشم
انگشتانم را  فشار داد
ناسزا گفت
تحقیرم کرد
.
.
.
کمی بعد
من مرده بودم
و جنگ 
تا نیمه های شب نوشید
و در تاریکی گریخت
 
 
     به کودکان بیمار فلوجه
[ چهارشنبه 3 آبان 1391 ] [ 01:32 ب.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
دیگر فرق نمی کند 
در غزلی از حافظ باشی
یا  ترانه ای از یغما 
تو را در منطق الطیر عطار نوشته باشند
یا با دکلمه های خسرو صدایت کنند
امروز تنهاتر از آنم
که تو را انکار کنم
می خواهم همین حالا
زنگ در خانه ام را فشار بدهی
و بیایی تو
حتی اگر خدا باشی
و از چهارچوب کوچک در رد نشوی
[ چهارشنبه 3 آبان 1391 ] [ 12:52 ب.ظ ] [ احسان موحد ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Mihan Skin :.

درباره وبلاگ

نویسندگان
ابر برچسب ها